خرید بک لینک

درباره سایت

بازیچه تقدیر

سلام دوستان خوش اومدین من داستانای خودموگاهی اوقات مینویسم امیدوارم اگه مایل بودیدوخوندیدنظریادتون نره

امکانات وب

برچسب: باوفا"تنها, نویسنده: nasim تاريخ: 21 / 11 ساعت: 10:31 PM

گفت سیگارنکش.....اگردرداموبشنومیگه کبریت بکش

درد

برچسب: درد"سیگار"کبریت, نویسنده: nasim تاريخ: 21 / 11 ساعت: 9:00 PM

بهترین بهونه ی زندگی باتوام"دوستت ندارم"میدانی چرا؟؟؟چون برایت میمیرم پس توفقط باش بگذارنفس هایت هوایم باشدبگذارعطرلبخندهایت خوشبوکنندهی افکارم باشد.

توفقط باش من نازت راکه هیچ بلکه تمام بدخلقی ها،محل ندادن هارابه قیمت جانم خریدارم.

میدانم قیمت جان من خیلی کم است ولی  توقبول کن....

برچسب: بهترین"بهونه"بودن, نویسنده: nasim تاريخ: 20 / 11 ساعت: 0:29 AM

برچسب: ارامش"چند"ساعت, نویسنده: nasim تاريخ: 17 / 11 ساعت: 2:14 PM

دیگه خسته شده بودم،هرجاکه میرفتم دنبالم میومد.منتظرفرصت مناسب بودم که کسی نباشه تابهش بگم چرادنبالم میکنه؟؟

تااینکه ازدانشگاه خارج شدم چندقدمی ازدردانشگاه دورنشده بودم که شنیدم صدام میزنه:ببخشیدخانم صارمی،میشه یک لحظه صبرکنید؟

وقتی دیدمش شناختمش،اسمش پیمان صادقیه.دانشجوی ترم بالایی رشته خودم بود.

گفتم:بفرمایید.اقای صادقی چراهرجامیرم دنبالم میاین؟باشناختی که ازتون دارم فکرنمیکنم اهل اینجورکاراباشید!

توچشاش اشک جمع شده بود باسنگ جلوی پاش بازی میکردوبعدبالحنی ازروی ناراحتی گفت:دوستتون مهلا کجاست؟چندوقت پیش ما باهم دوس شدیم البته فکربدنکنیدا،بخداقصدم ازدواجه به خودشم گفتم.

خشکم زده بود.چی میتونستم بگم؟باورم نمیشدمهلاچنین کاری کرده باشه.

بااهی گفتم:هملاچندهفته ای میشه که نامزدکرده.

وبعدبدون هیچ حرفی دورشدم ولی میشندم که باخودش میگفت:شهروخبرکنیدبیان عشقم داره عروس میشه.

به مهلاهمه چیزوگفتم ولی گفت:یه دوستیه ساده بودخودش جدی گرفته بود.

چطوربعضی ازادم هامیتونن با احساسات همدیگه این جوری بازی کنن؟؟؟

برچسب: عشقم"داره"عروس"میشه", نویسنده: nasim تاريخ: 17 / 11 ساعت: 2:04 PM

شسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ ها را می شمردم تا بیاید. سنگ می انداختم بهشان. می پریدند، دورتر می نشستند. کمی بعد دوباره برمی گشتند، جلوم رژه می رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخه گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می پژمرد.

 

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ ها.

 

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل برگ هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه ی پالتوم را دادم بالا، دست هام را کردم تو جیب هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

 

صدای تندِ قدم هاش و صِدای نَفَس نَفَس هاش هم.

 

برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می آمد. صدا پاشنه ی چکمه هاش را می شنیدم. می دوید صِدام می کرد.

 

آن طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ م بِش بود. کلید انداختَ م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله ای کوتاه ریخت تو گوش هام - تو جانم.

 

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده ش هم داشت توو سرِ خودش می زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

 

مبهوت.

گیج.

مَنگ.

هاج و واج نِگاش کردم.

 

تو دستِ چپش بسته ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.

 

چهار و چهل و پنج دقیقه!

 

گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده ی بخت برگشته کردم. چهار و پنج دقیقه بود!!

 

برچسب: داستان"غم انگیز"گریه دار, نویسنده: nasim تاريخ: 16 / 11 ساعت: 11:00 PM

عجب دنیایی است درست زمانی که نیازداشتم یکی آرام

ولی بالحنی گرم درگوشیم بگوید:من مثل کوه پشتتم،غم

هیچ چیزرانخوردرست همان زمان بودکه همه ی اطرافیانم

مرازیرلگدهایشان له کردن،انگارکه اصلامرانمیدیدند.

ذره ذره ی غرورم،احساسم،شخصیتم شکست ولی همدمی

جزاشک وشب وبالش نداشتم....

چه شب هاکه فقط اشک بودواشک........

چه شب هایی که بی گناه ترازنوزادازهرتهمت بودم ولی همیشه متهم بودم.....

چه شب هایی که التماس میکردم حداقل یک باربه حرف هایم گوش دهیداما......

عجب شب هایی من،تنهایی،اشک،اشکالی ندارد احساس تنهاولگدمال شده ام وقتی قدروارزشت رامیدانندکه نباشی

یعنی زیرفرسخ هاخاک باشی پس تاان زمان فقط صبرکن

برچسب: غرور"ترک"تنهایی, نویسنده: nasim تاريخ: 15 / 11 ساعت: 11:08 PM

برچسب: خدا, نویسنده: nasim تاريخ: 17 / 11 ساعت: 2:07 PM

سردم بوددیگه نمیتونستم توی این هوای سردو

بارونی منتظرت بمونم.

چندقدمی جلوتررفتم وای خدایاباورم نمیشه این تویی

که بایکی دیگه داری میری؟؟انگارکه دنیاروسرم

خراب شد ولی بهت هیچی نگفتم وفقط ازکنارت گذشتم.

شب بهت اس دادولی توجوابموخیلی سرددادی،دلم

شکست بهت گفتم:میلادترخداچی شده؟

گفتی"هیچی فقط دیگه بهت علاقه ندارم.

گفتم:باشه،ولی فقط بذاربه عنوان خواهروبرادر

بهم اس بدین ومن ببینمت.

ولی گفتی:خانم بروپی زندگیت،چرانمیفهمی دوست

ندارم.

اون شب کلی بهت التماس کردم امااصلافایده ای نداشت

چندمدت گذشت ومن به کمک بهترین دوستم پریاتونستم

توروفراموش کنم.

اماتودوباره اومدی سراغم وگفتی:ترخدانسترن برگرد

پیشم،هیچ کی مث تونمیشه.......

ولی بهت گفتم:

من آغوش کسی رامیخواهم که بوی بی کسی بدهد

نه هرکسی

حالاتوبودی که هی اسرارمیکردی،ولی دیگه من نیستم

توازمن ،عشقم سواستفاده کردی،امیدوارم تاوان روزهای

سیاه وبی امیدم رابدهی.

واینوبدون توعشق بینمان راازبین بردی

برچسب: عشق"ازبین"رفته, نویسنده: nasim تاريخ: 13 / 11 ساعت: 6:21 PM

اولین باری که دیدمت یادته؟؟؟

دفعه اولی که دیدمت اصلابهت محل ندادم،آخه به

عشقای خیابونی اصلا اعتقادی نداشتم........

ولی بعدازیک مدت،وقتی هرروزبعدازمدرسه نمیدیدمت

دلم میلرزیدنکنه یکدفعه ای اتفاقی براش افتاره باشه؟؟

وقتی که چشام به چشات گره میخوردقلبم به شدت میزد

انگارکه فقط برای تومیتپه.......روزهااین طوری گذشت

ومن هروزبه توعلاقه مندترمیشدم،تاجایی که اگه یک

روزنمیدمت نمیتونستم هیچ کاری کنم.

ولی بعدازیک سال یکدفعه ای گوشیتوخاموش کردی

دیگه جوابمونمیدادی،نمیودی ببینیم دیگه داشتم

افسردگی میگرفتم که یه روزاومده دم مدرسه ام و

پشت سرم بهم گفتی:بپیچ توکوچه......

وقتی باهم رفتیم توکوچه تورودیدم که داشتی گریه میکردی

گفتم:چی شده؟

گفتی:هیچی نپرس،زندگیم...عمرم....بهترین بهونه ی زندگی

هیچی نپرس...

گفتم آخه چرا؟؟؟

اون موقع بودکه گونموبوسیدی واشکات ریخت روصورتم

بعدشم بایک لحن ملتمسانه گفتی:اگه دوسم داری دیگه بهم فکر

نکن.

اینوگفتیودرورشدی.....بدون اینکه بفهمی قلب منوباخودت

بردی......

چندماه پیش که داشتم توی پارک قدم میزدم تورواونورترروی

ویلچردیدم،ازمادرت که چندقدمی ازت دورتربودپرسیدم:

چی شده که پسرتون ویلچری شده؟

مادرت بااهی بلندگفت:پسرم ام اس داره میگن چندوقته دیگه

تمام بدنش ازکارمیفته....

اون موقع بودکه زدم زیره گریه....

آخه چرابه جای من تصمیم گرفتی؟؟توهرجورکه بودی میخواستم

باهت زندگی کنم.....چرا؟؟؟؟

برچسب: قلب"رفتی"شکستم", نویسنده: nasim تاريخ: 12 / 11 ساعت: 11:00 PM

آهای . . . لیلی


به قصه ی خودت برگرد !


اینجا


مجنون به همه ی لیلی ها "محرم" است

برچسب: اهای"لیلی"برگرد, نویسنده: nasim تاريخ: 11 / 11 ساعت: 2:25 PM

روزي مـيـرسـد . . .

در حـسـرتـم بـمـانـي
 
در روزي بـارانـي ، مـن در اوج و تـو در ويـرانـي . . .
 
يـه روزي صـادقـانـه صـدايـت کـردم . . .
 
عـاشـقـانـه نـگـاهـت کـردم . . .
 
حـالـا عـاجـزانـه نـگـام مـيـکـنـي
 
بـا حـسـرت صـدام مـيـکـنـي
 
امـــا فــقــط
 
بـــــرو . . .

برچسب: فقط"برو", نویسنده: nasim تاريخ: 11 / 11 ساعت: 2:22 PM

پسرك از دورنظاره مي كرد اينبار مي خواست نزديكتر برود و با شهامت نيت خود را به او بگويد اما انگار حس عجيبي او را محكم به زمين بسته بود بالاخره بر خود مسلط شد وبا قدمهايي كوتاه به جلو رفت و آرام گفت سلام ببخشين خانم مي خواين كفشاتونو واكس بزنم؟
دخترك نيم نگاهي به هيكل پسر انداخت و گفت نه
پسر سر به زير انداخت و گفت من به كارم خيلي وارد نيستم اما لطفا اجازه بدين واكس بزنم
دخترك گفت اگر وارد بودي هم واكس نمي خواستم حالاكه وارد هم نيستي.
پسر دو باره نگاهي حسرت آلود به دختر كرد وگفت اما واكس من با بقيه خيلي فرق داره
دختر جواب داد بيخوده بازار گرمي نكن نه به وارد نبودنت نه به اين حرفات آقا برو من منتظر كسي هستم مزاحم نشو
پسر پرسيد منتظر فرد عزيزي هستي؟
دختر جواب داد به شما مربوط نيست عجب آدم سمجيه
پسرك گفت: اسمش چيه
دخترك نگاه تلخي به اندام كشيده پسر انداخت و گفت آقا مسائل خصوصي مردم به شما چه بيا اين كفشارو واكس بزن ببينم دست از سرم برمي داري بري يانه؟
پسر كفشهاي دختر را با دقت نگاه مي كرد و بعد كيف سياه و كثيفش رو زمين گذاشت و شروع كرد به واكس زدن
دخترك مدام به ساعتش نگاه مي كرد وزير لب چيزايي مي گفت پسر پرسيد اونو تا حالا ديدي؟
دختر با بي حوصلگي انگار چاره اي جز صحبت با اون نداشت گفت نه اما تو اينترنت خيلي باهاش چت كردم اما چي ميگم تو چه مي فهمي اينترنت چيه؟
پسر كه به آرامي سعي مي كرد واكس خوبي روي كفش بزنه گفت خوب يه چيزايي مي دونم
چند سالشه؟
دختر: 24 سال
پسر:منم 24 سالمه
دختر: آقا جون هركي دوست داري ،زود واكس بزن برو با اين سرووضعت آبرومونو بردي
پسر به آرامي واكس كفش روتموم كرد و كفشاي دختر رو تحويل داد دختر هم 500 تومان پول به او داد پسر آرام يك تراول 100هزار توماني از جيب در آورد وكنار صندلي گذاشت و گفت خانم سوسن احدي عزيز
من همونم كه منتظرش بودي
بعد آرام آرام از ديدگان بهت زده دختر محو شد

برچسب: مهرداد"سوسن, نویسنده: nasim تاريخ: 10 / 11 ساعت: 11:38 PM

برچسب: جالب"زیبا, نویسنده: nasim تاريخ: 10 / 11 ساعت: 11:34 PM

دل خوشی ام نه یک عشق رویایی ونه ثروت های پوچالی نه شهرت های خیالی نه شغل انچنانی سراپادل خوشم من اگرفقط درکنارتوباشم

پس فقط بمان وارام جانم باش.....

برچسب: بمان"ارام جان", نویسنده: nasim تاريخ: 9 / 11 ساعت: 11:23 PM

دیگه فایده ای نداره نگوعاشقیودلتنگ،مث اون وقتای تومنم شدم یه تیکه سنگ

این افتخاربودواسه من بذارمت روی سرم،عکستوبوسه بزنم لای گلای دفترم

یادت میادمیگفتم فقط بمونی کافیه!خندیدی وگفتی بروخیالتم اضافیه

دنیاچه قدکوچیک شده یادماهم می افتی،درحدمن تونیستی این جمله روتوگفتی

واسه دل سنگیه توهزارتانامه دادم نخونده پاره میشدن بازم ادامه دادم

چه قدبرای دیدنت پی بهونه گشتم،گوچیک شدم پیش دلت دیگه ازت گذشتم

شبادیگه کارمن خوندن کنارپنجره،شایدکه عاشقت بشم اگه زمستون بگذره

برچسب: اهنگ"بابک"زیبا", نویسنده: nasim تاريخ: 7 / 11 ساعت: 9:35 PM

محرم تن بودن بامحرم دل شدن تفاوت دارد                 وقتی حس کردی بودنت سنگین است بهترین کاررفتن است. بزرگترین اشتباهی که میتوانیم انجام دهیم این است که به ادمهاطولانی ترازانچه که لیاقتشان است اجازه دهیم درزندگیمان بمانند

برچسب: جمله"عاشقانه"زیبا, نویسنده: nasim تاريخ: 6 / 11 ساعت: 10:38 PM

بعضی ازرابطه هاهستن که نه تنهاتورونابودمیکنه بلکه کم کم آبت میکنه بدون اینکه خودت بفهمی.......

برچسب: رابطه , نویسنده: nasim تاريخ: 11 / 11 ساعت: 2:03 PM

برچسب: احساس"زنان", نویسنده: nasim تاريخ: 4 / 11 ساعت: 0:58 AM

برچسب: حتما"بپرس, نویسنده: nasim تاريخ: 11 / 11 ساعت: 1:59 PM

تویی که فکرمیکنی توماشین کنارعشقت نشستی الکی دخترادارن مزاحم میشن.......اصلا این طوری فکرنکن!!

ازکجامعلوم،عشقت واسه اون دختره نوربالانداده؟؟که بعدتوسوارش کنه؟

برچسب: خیانت", نویسنده: nasim تاريخ: 3 / 11 ساعت: 1:40 PM

یه طرفه بودن همه چیزونابود

میکنه،ازخیابونش گرفته تا

            رابطش

 

برچسب: نابود"شدن", نویسنده: nasim تاريخ: 21 / 11 ساعت: 8:55 PM

   مواظب خودت باش خیلی غریبه

   دنیا،شایدبه حکم تقدیربی من بمونی

   تنها،شایدواسه همیشه تنهابشی عزیزم

  یااینکه دل خسته ازدنیابشی عزیزم

  بی منوبامن امامواظب خودت باش

   نشکنه بغض چشمات،نذاربریزه

                اشکات

    شایددیگه نتونی تکیه کنی روشونم

    شایددیگه نتونم کنارتوبمونم

برچسب: مواظب خودت"باش"غریبه"دنیا, نویسنده: nasim تاريخ: 3 / 11 ساعت: 1:21 PM


 
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

 

برچسب: داستان, نویسنده: nasim تاريخ: 3 / 11 ساعت: 12:57 AM

صفحه بندی